سیب گلاب

نوای قلم سابق!

سیب گلاب

نوای قلم سابق!

من خدایی دارم،که در این نزدیکی هاست
نه در آن بالاها
مهربان،خوب،قشنگ
چهره اش نورانی ست
گهگاهی سخنی میگوید ،با دل کوچک من،
ساده تر از سخن ساده من
او مرا میفهمد

پیام های کوتاه
طبقه بندی موضوعی

۲۵ مطلب با موضوع «سال 94» ثبت شده است

نوروز95

به جای سفر به کشورهای حامی داعش

ایران زیبا را بگردیم

شبکه1شبکه هر ایرانی! 

:'))))

مگه میشه ملت دبی نرن

ترکیه و آنتالیا و.... نرن :))))

عجبا

ما که نداریم از این جور سفرا بریم بذارین ملت برن بلکه شهرها یکم خلوت شد :)))

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۴۹
زهرا غلامی

به لاله ء در خون خفته....

دیو چو بیرون رود.....

خمینی ای امام خمینی ای امام

الله الله لااله الله  ....

و خیلی شعرهای انقلابی دیگه

یادش بخیر دهه فجر که میرسید بیشتر از همیشه سعی تو حفظ کردنشون داشتم و داشتیم و تقریبا حفظ کرده بودیم همشون رو با آبجی بزرگه! :)

اما امسال هیچ حس و حال12بهمن22بهمن نیست

هیچ اقتدار و شوری حس نمیکنم :(

امان از دست خائنین به ملت و مملکت

الان به مادر خانومی گفتم نمیشه ما هم انقلاب کنیم واسه کنار گذاشتن حقوق دان انگلیسی؟

فقط لبخند زدن :|

منتظر روزیم که مثل بنی صدر در بری فقط موندم شال سر میکنی یا چادر روسری؟!

امیدوارم قبل اینکه ..... (نمیخوام بهش فکر کنم حتی)ملت پرتتون کنند بیرون!


پ.ن:داستان نوشتم به مناسبت12بهمن از بس ویرایش کرده ./_\.   دیگه متنش رو ندارم بذارم .فقط بصورتpdf دارمش :(

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۴۱
زهرا غلامی

خب صبح که واسه بار سوم رفتم دانشگاه :| معاون گفت فلانی چقد اعتراض دادی ده تا درس!!!

من :|

من:[صدا در حال نفس نفس زدن بخاطر سریع بالارفتن از پله ها شبیه بغض کردها شده]آقاای..... من کلا یه درس اعتراض داشتم اونم فقط دو نمره واسه معدل!!

بعد نیم ساعت کاشف به عمل اومده اشتباهی دیده و فامیلی ها اصلا تشابه هم نداشتن :|

بعد کلی نصیحت و.... جمع 8نفر دانشجویان حاضر  :X

از ساعت9:30تا11:30تو دفترش موندم و کم کم دوستان و هم کلاسی ها هم اومدن(4-5نفر بودیم) و هی گفتیم زنگ بزنید به استاد فلانی  زنگ بزنید استاد فلانی و هرچی گفت باشه برید زنگ میزنم نرفتیم!!

بالاخره روانی شد از دستمون معااااااون دانشگاه :)))

بلند شد در رو قفل کرد تا کسی نیاد و زنگ زد به استاد و شخصا اسم منو سه بار تکرار کرد که نمره بده(فک کنم روانیش کردم سه روز  پشت سر هم تو برف و سرما منو میدید که میرفتم واسه نمره ) :|

استاد (هم بلانسبت ضریب هوشی پایین ): نه مگه میشه نمره بدم؟! :${ما نمیشنیدیم چی میگه از جواب معاون حدس زدیم}

معاون:خانم دکتر زیر دست من باید بیاد بدین نمره رو

و ما همچنان :|||||||

بچه های دیگه مخصوصا این فارغ التحصیلا پشت در کلی در زدن و با دستگیره ور رفتن ولی کسی در رو براشون باز نکرد :'))))😂😂😂

هیچی دیگه برگشتم  خونه . بعد دوساعت دیدم استاد بجای دو نمره یه نمره داد =O

داشتم سکته رو میزدم که گفتم پیام بدم به معاون!عاقا تا اومدم پیا م بدم  که آقا این چرا نداااااد ؟؟؟؟

دیدم درستش کرد :')

:]

هیچی دیگه این بود *اولین * تجربه من برای گرفتن دو نمره ناقابل در طول 14سال تحصیلم(مدرسه+2سال دانشگاه) جونم دراومد :|||

خب این قسمت تموم شد برید دعا کنید ادامه دار نشه این داستان نمره گرفتن D=

خداروشکر واقعا

ان شاءالله پایان.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۰۷
زهرا غلامی

در راستای پست "جنگ بین من و دانشگاه" باید بگم که بالاخره استاد محترم آز فیزیک نمره دادن و با تچکر عجب نمره ماهی هم دادن توپ بیست اصن نمونه

(دانشجوی مملکت چه کلمات سخیفی بلده)    :')

بگذریم

ولییییی همچنان استاد ...... بعد چهارروز از اتمام زمان اعتراضها بخودش زحمت نداده نگاه کنه :|

بابا دو نمره (که بخاطر بالارفتن معدله)که این حرفا رو نداره نامردی نکن دیگه اه :/ بذار راحت شیم از این خراب شده.

هرچند با سابقه درخشانی که در دادن میان ترم داشتن(بلد نبود نمره بده6 رو 0.60 داده بود :||||  و با اعتراض بچه ها درستش کرد ) بعید میدونم اصلا بدونه اعتراض ورقه چیه و کاراییش در دانشگاه ما چیه!!!!!

خدایا خودت یه کاری کن من دق نکنم این سه چهار ترم باقی مونده رو.

شیطونه میگه از روش دانش آموزای آمریکایی استفاده کنم برای گرفتن نمره :|

خب آدم افسردگی میگیره دیگه نمیذارن بریم برف بازی هییییی:(


پ.ن:فک کنم تو موضوعات این عنوان رو هم باید اضافه کنم :"ماجراهای من و دانشگاه" فکر کنم یه کتاب بشه آخرش! 

پ.ن2:اینا رو مینویسم که بعد ارشد هر وقت دیدم مثل این بچه سوسول ها نگم آخی یادش بخیر دوران دانشجویی. هرچند الان که دانشجو هستم با اینکه از دبیرستان و مدرسه ننوشتم اینقدر بد گذشت که نمیگم آخی یادش بخیر دوران مدرسه!!!

اصل نوشت:منتظر قسمت های بعد "جنگ بین من و دانشگاه" باشید!!! : )))

این داستان ادامه دارد.....


۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۲۲
زهرا غلامی

تو عمر ملوکانه ام :| اینقدر حرص نخورده بودم واسه نمره که این ترم خوردم

کوفتتون شه اون همه پول والا!

د نمره ارث جد بزرگوار و حقوقتون نیست که نمیدین ایششش :$

دو ماه یه امتحان گرفته هنوز نمره نداده خوبه حالا فقط یه آزمایشگاه ساده فیزیکه نه نمره پروژه و کارآموزی مدیر گروه!!!!

والا مدیر گروه عالی نمره داد قربون خانم دکتر بشم من ^_^

حالا باید این همه راه برم تا معاون دانشگاه رو ببینم بلکه اوشون کاری کنند

دایره امتحانات که حیف خااااک فقط میگن هنوز وقت هست

خب جنااااااب بووووووووووق اگه واسه نمره دادن وقت هست واسه دادن شهریه هم وقت هست دیگه!!!!!!!

همچنان فقط ایششششششش :/

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۴ ، ۲۱:۳۴
زهرا غلامی

در راستای پست قبل رفتم ماژیک خریدم دو رنگه :)

زرد-آبی(شایدم فیروزه ای!)  :)

زشت نیست کتاب رمان رو علامت بزنم یه کوجولو  :؟ :]

راستی

چقد کتابها گرون شدن دست دوم گرفتیم که هم ارزون بشه هم نکته هاش علامت زده باشه ماشاالله از کتاب نو تمیزتر و سفید تره برگه هاش :||

شهریه هم که دیگه درموردش حرفی ندارم!!!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۴ ، ۱۲:۱۴
زهرا غلامی

وقتی ظهر با اکراه تمام گوشی رو گذاشتم کنار و دست جلو بردم و برش داشتم فکر نمیکردم جذب کلمه کلمه اش بشم وساعتها دل بکنم از گوشی و نت و تلگرام و دوستام و...

و دل بدم بهش وتا ساعت1:12دقیقه بامداد بشینم و بخونمش و تموم کنم.

فکر نمیکردم دلم یواشکی تو گوشم بگه ای کاش یه ماژیک(از این مدلا که واسه علامت زدن متنه)داشتم و سرآغاز هر سطر رو که از اون کتاب تفسیر جامعه بود هایلایت!کنم تا هر چند وقتبرم بخونمش بلکه یکم تاریکی های دلم روشن بشه شاید!

فکر نمیکردم روحم اینقدر تشنه باشه که به محض خوندن اولین صفحه مثل ماهیی که به آب رسیده خودش رو بسپاره به آغوش دریا و دوباره به حیات برسه و سطر به سطر کتاب رو با دل و جون بخونه.

فکر نمیکردم آرامش دلم جایی لابلای این سنگ های فیروزه است نه سنگهای سخت و خشن....

اما بود.....

اونقدر بود که همه ی سنگهای خشن رو بریزم دور

حس میکنم یه جونی گرفت 

چقدر کتاب دست گرفتن و ورق زدن و سطر به سطر و با اشتیاق خوندن کلمات و حرفا معجزه میکنه

چه حیف که مدتها دور بودم از اعجازی که خدا لابلای سطرها پنهان میکنه

قرار نیست لو بدم داستان رو و خدا کنه که لو ندم که اگه لو بره حق نویسنده گردنمه و.... :(      [هرچند حس میکنم لو دادم بخش زیادیش رو :(      ]

وقتی به وسطاش رسیدم

نگاش کردم گفتم بنظرت میرسن به هم؟

گفت قرار نیست هر دوست داشتنی سرانجامش بهم رسیدن باشه....

اما

اما دلم میگه اگه دوست داشتن خدایی باشه و حقیقی سرانجامی جز رسیدن نداره

جز رسیدن نداره وقتی از کسی بخوای که خیر عالمیان رو میخواد

دلم میگه رسیدن باور داره که رسیدن

چون کلمه کلمه کتاب فریاد میزنن این حقیقت پنهان شده در وجودشون رو کافیه فقط کمی با دقت بهشون گوش بدید و از کنارشون سرسری رد نشید....


دلم میخواست بیام و اینجا بگم چی تو دلمه اما خب نمیشه و حیف که نمیشه....

اما

اگه میخواید امام مهربون رو (نمیدونم چی بگم )

اگه یه عشق قشنگ رو میخواین ببینید


این پیشنهاد رو از خواهر کوچیکتون قبول کنید و رمان پنج شنبه فیروزه ای   

رو از دست ندین..(حیف که بیان تو فونت هاش فیروزه ای نداره)


پ.ن:همیشه حسرت وقتایی رو میخورم که میگم حالا ولش کن وقت واسه ذخیره هست اما خب یه برق رفتن یه قطع نت یه برگشت به قبل ساده میتونه بهترین نوشته رو حذف کنه و چقدر حیف که همیشه اولین نوشته ام زیباترینه و هیچ نوشته ای بعد از اون به زیبایی اول نمیشه.....

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۴۳
زهرا غلامی