سیب گلاب

نوای قلم سابق!

سیب گلاب

نوای قلم سابق!

من خدایی دارم،که در این نزدیکی هاست
نه در آن بالاها
مهربان،خوب،قشنگ
چهره اش نورانی ست
گهگاهی سخنی میگوید ،با دل کوچک من،
ساده تر از سخن ساده من
او مرا میفهمد

پیام های کوتاه

تنهای تنهای تنها اما راضی و شاکر

يكشنبه, ۸ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۴۵ ب.ظ

دیشب طبق روال هرشب ذهنم خاطرات خاک گرفته و تازه رو ریخت رو دایره و شروع کرد به مرور کردنشون

و عجیب حالم رو گرفت وسط این خاطره بازی!

یادم اومد مشهد موقع توزیع مدال که شد غریب ترین بازیکن بودم که رفتم رو جایگاه و مدالم رو گرفتم

نه هم تیم ای بود نه هم کاروانیی تنهای تنها فقط مربیم بود و بس!

بنابراین نه حال عکس گرفتنی داشتم نه خوشحالیی(دروغه بگم خوشحال نبودم.بودم اما باز غم تنهایی زیاد بود) 

آرزو کردم کاش یه هم تیمی یا یه دوست حداقل داشتم مثل بقیه ی کسانی که تو رشته های دیگه یا تو رشته خودم مدال گرفتن....

اما خب انگار داستان زندگی من یکی از محورهای اصلیش همین تنها بودن تو موقعیت های اینچنینیه!!!

برای همینه که هنوزم که هنوزه حاضر نیستم به عکسهام نگاه کنم حتی  بعضی ها رو حذفم کردم....

خب اما راضیم

راضیم که شاد کنم دل مادرمو دل مرببمو  هرچند تو تنهایی

خدایا اگه اینه داستان زندگیم

راضیم  و شاکر :)

  • زهرا غلامی

نظرات (۱)

  • آبجی خانوم
  • اولا فقط مادر و مربی . منم که اینجا هویج بودم دیگه :/

    دوما خوشحالی غریبانه حس خاصیه. ولی نمیدونی خوشحالی از موفقیت کسی که دلت میخواد خفش کنی چه حس مزخرفیه . همچین آبجی از موفقیت خواهر ذوق کنی هستم من :|

    سوما توزیع درسته مهندس :)
    پاسخ:
    اولا حیف هویج :d
    دوما نه و ثالثا مهندس مدرک گرفته :d
    ثانیا امیدی بیشتر از این نوع خوشحالی ازت نداشتم :/
    رابعا سوما نه و ثانیا! :d
    خامسا خب عجله ای نوشتم بچه جان ^_^
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">