نوای قلم

دست نوشته های یک دهه هفتادی

نوای قلم

دست نوشته های یک دهه هفتادی

نوای قلم

من خدایی دارم،که در این نزدیکی هاست
نه در آن بالاها
مهربان،خوب،قشنگ
چهره اش نورانی ست
گهگاهی سخنی میگوید ،با دل کوچک من،
ساده تر از سخن ساده من
او مرا میفهمد

پیام های کوتاه
طبقه بندی موضوعی

ای ساقی لب تشنگان ای جان جانانم                   سقای طفلانم

داغت شکسته پشت من ای قوت جانم                   سقای طفلانم

ای ساقی لب تشنگان ای جان جانانم                     سقای طفلانم

برخیز و بر در خیمه گه یک جرعه آبی                 به به چه خوش خوابی

ترسم بمیرند از عطش طفلان نالانم                            سقای طفلانم

ای ساقی لب تشنگان ای جان جانانم                      سقای طفلانم

آخر کدامین سنگدلی فرق تو بشکسته                    قلب مرا خسته

راحت شدی از این امم ای راحت جانم                      سقای طفلانم

ای ساقی لب تشنگان ای جان جانانم                      سقای طفلانم

امشب بخواب راحتند این فرقه کفار                         زینب بود بیدار

اندر کنار بسترتگفتا بیمار ونالانم                              سقای  طفلانم

ای ساقی لب تشنگان ای جان جانانم                      سقای طفلانم

بی تو یقین دارم که فردا زینب نالان                      بر ناقه ی عریان

گردد سوار از راه کین با این یتیمانم                         سقای طفلانم

ای ساقی لب تشنگان ای جان جانانم                     سقای طفلانم

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۶ ، ۲۱:۰۸
زهرا غلامی

ادم ها چند دسته ان 

بعضیا فضای مجازی رو کامل میذارن کنار میگن بد است

بعضیا غرق میشن توش و یادشون میره حقیقتی هم هست

بعضیا اینقدر خوب فعالیت میکنند که کیف میکنی

بعضیا هم هستن که تمام درد و .... حقیقی رو میبرن تو مجازی و اونجا دنبال  لایک و تعریف تمجید و هم دردن 

دسته اول و دوم که هیچ فاتحهههه

دسته سوم قابل تقدیرن اصلا آدم کیف میکنه بشینه پای حرفشون

دسته آخر صحبتی ندارم درموردشون اینا همون لایک و نظر بگیرن کافیه بجا سامان دادن اوضاع حقیقی شون

من دسته اول و سوم نیستم

دسته اخرم نیستم چیزی که ازش متنفرم اینکه به ملت دردمو بگم به بقیه چه مربوطه من چه دردمه

دسته دوم بودم یه زمانی که خودم  رو پشت حرفای خوشگلم تو مجازی پنهان میکردم

اما الان نمیدونم جز هیچ دسته ای نیستم فک کنم  کلا ادمی هستم که اهل دسته و...نیستم مستقلم :|

تا حالا فک کردین جز کدوم دسته این؟


پ.ن:شاید دسته های دیگه ای هم باشن .اما بنظر من همین چهار دسته مهمترینن

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۵ ، ۲۲:۵۳
زهرا غلامی

آمادگی

ابتدایی

راهنمایی

اول دبیرستان

سالهای دوم تا پیش دبیرستان

سه سال دانشگاه

مراحل تحصیلی من!

همیشه تنها بودم تک و  توک بودن کسایی,که صمیمی میشدن

اوج دوستیم دوم سوم راهنمایی بود و بودنه ن ؛ ر

و اول دبیرستان و هم نیکمتی بودن با ف

 بقیه اش بودند کسایی که حرف میزدیم اما همه یه جوری یه جایی سر مباحث اعتقادی و عقیده ای  میرفتن کنار و دیگه علاقه ای نداشتن به هم صحبتی

گذشت و گذشت تا رسیدیم دانشگاه

سال اول و دوم خوب بود شدیم چهار تفنگدار همه جا با هم بودیم و سعیمون برداشتن درسا با هم بود.

از ترم 4-5فک کنم زمزمه ها شروع شد که چرا مثل بچه های دیگه به آقایون سلام نمیگیم

و دلیل های من همه مثل یه برگ درخت بود که جدا شده اش ساقه و افتاده رو زمین بارون خورده و له میشد زیر پای حرف مردم.هبچ ارزشی نداشت

به آقایون سلام نمیگفتن محل نمیذاشتن اما همش به جونم غر میزدن که چه زشتی داره اگه سلام بگیم؟ سلام بگیم سنگین نگتریم فک نمیکنند همش خودمون رو میگیریم و...

و باز تکرار مکررات و درنهایت سکوت منو سلام نگفتن اونا البته نه بخاطر قانع شدن بخاطر اینکه؟؟؟نمیدونم واقعا!!!

و شد ترم6 بحث کم کم بالا میگیره و باز من کسیم که کوتاه میام تا پاره نشه این ریسمان نازک شده رفاقت !

گمنام خوبه تا وقتی که کتاب بده

اگه جزوه بده

اگه بی حرف تحقیق دربیاره

اگه بشه سپر واسه ساکت کردن پسر پررو کلاس

اگه بشه پسر که یکی نیاد مزاحم بشه

اما گمنام بد میشه اگه سر پروژه بخاطر خستگی غر بزنه و بگه شما هم کار کنید

اگه بگه چقد بد تایپ میکنید 

اگه....

و حالا دیگه کم کم جواب پیامهاش داده نمیشه

وقتی حضور داره مهم نیست 

اگه نباشه مثل قدیم نمیگن کجایی

حالا کم کم گمنام درست یا غلط حس کرده که دوباره پیله های تنهایی دارن دورش تنیده میشن.

و شاید بهترین اتفاق تو این مراحل پیله تنیدن پیدا شدن ف باشه و خاطره بازی با ف درمورد 270درجه و رسول و ناصر و حیدر و علی! و یادآوری کل کل علی و حیدر قبل عملیات کربلای5!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۱۴
زهرا غلامی

به نام خالق لیلا


یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو … من نیستم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پنهان و پیدایت منم

مطمئن بودم به من سر میزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم


(مرتضی عبداللهی)

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۳۳
زهرا غلامی

گفت:اینا رو میخوای بدی به نوه هات؟⊙﹏⊙

گفتم:آرهــــ ♥﹏♥ بهشونم میگم فعلا نتراشن اینا رو ◑﹏◑ (∩_∩)



پ.ن: این مداد ها رو مامان جان اول یا دوم ابتدایی برام خریدن به عنوان جایزه فکر کنم (∩_∩)

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۰۷
زهرا غلامی