سیب گلاب

نوای قلم سابق!

سیب گلاب

نوای قلم سابق!

من خدایی دارم،که در این نزدیکی هاست
نه در آن بالاها
مهربان،خوب،قشنگ
چهره اش نورانی ست
گهگاهی سخنی میگوید ،با دل کوچک من،
ساده تر از سخن ساده من
او مرا میفهمد

پیام های کوتاه

یک تجربه دیگه و دست هایی خالی از مدال :)

سه شنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۷، ۰۷:۲۶ ب.ظ

دیدین بعضی از آدم ها خیلیییییی خوبن؟

اونقدر خوب و عزیزن که حتی وقتی کنارتون نباشن تمام وجودشون کنار شماست

هرکاری میکنن که شما اشکها رو پس بزنید و  بخندید فراموش کنید پیروز نشدن رو

نمیگم شکست این نتیجه برای من شکست نبود( اینکه 4م آسیا باشی تو مقدماتی و 7م آسیا تو فینال یعنی جز 8تیرانداز برتر اسیا بودن شکست نیست) ولی پیروزی هم نبود

گاهی میگم کاش20سال زودتر به دنیا می اومدم تا هم تجربه این قهرمانای بزرگ میشدم اونوقت نمیباختم به کم تجربگی خودم

تو کشوری که همه فقط مدال میشناسن و ارزش آدمها به مدالهاشونه

کسی براش مهم نیست تو تنها بانوی فینالیست باشی در جمع8نفر براش مهم نیست تو اولین حضور فینالته براش مهم نیست تو درکل فقط14بار این رشته رو تمرین کردی اونم از بهمن پارسال تا الان اونم با فشنگ ایرانی

چقدر باید بجنگم تا بعد اسیایی خطم نزنن و بذارن من کم کم رشد کنم و تجربه م قدم به قدم برسه به بزرگان این رشته

من عملا الان مثل یه بچه ام که دارم 4دست پا راه رفتن رو یاد میگیرم و بقیه دارن میدون 

همه چی تکنیک نیست شاید من تکنیکم بهترین باشه مدیریت ذهن و هیجان و... اصل مهمیه که من توش خیلی کم تجربه ام

یکی از رقیبان تنها تیراندازِ کشورِ .... هست تمام اردوهاش کشورهای خارجیه تمام مسابقات خارجی رو شرکت میکنه مدال نمیاره تو هیچکدوم ولی باز هم شرکت میکنه و ساپورتش میکنن

اما ما....

امروز تموم شد با اشک ها لبخندهاش و فردا و فرداها روز دیگه ای هست و دوتا مسابقه هنوز مونده هیچی تموم نشده :)

برامون دعا کنید هرچی خیره ما فکر میکنیم اگه مدال بیاریم خیلی از مشکلات تیم حل میشه نمیدونم خدا هم همین نظر رو داره یا نه :)

  • زهرا غلامی

رژه افتتاحیه :)

شنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۷، ۰۸:۳۶ ب.ظ

خداااااایییی فکر نمیکردم رژه رفتن اونم صف اول اینقدررررر سخت باشه 

یک عدد ورزشکار پوکیده هستم از جاکارتا😂😂😂

بخاطر دو دقیقه رژه از 3ظهر تا7سرپا بودیم ساعت11شب رسیدیم اتاق الان ساعت12نیمه شبه و تو ایران هشت و نیم :)

نگم از غذاهاشون😭😭😭

  • زهرا غلامی

اشانتیون ما به شما .... پشه!!!

چهارشنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۷، ۰۳:۲۳ ق.ظ
الان ساعت6:40دقیقه بامداد روز3اکتبر 2018 است و ما جاکارتا ییم 
ساعت 3صبح سه شنبه به وقت ایران حرکت کردیم 7صبح پروازمون بود  9صبح پروازمون پرید
ساعت 22:40 به وقت محلی رسیدیم و راس ساعت3صبح چهارشنبه رسیدیم هتل!!
جدا از صداهای لحظه به لحظه اسانسور و ماشین ها و اذان های مختلف از مساجد مختلف
از مزیت های دهکده ی بازی ها که یک مجموعه مجتمع های شیک و پیک و هرکدوم 20-30طبقه واسانسور ویلچری ها غیر ویلچری ها متفاوت و کلا 9-10تا اسانسور تو یه ساختمان هست
عدم وجود اب گرم لوله کشی در سرویس هست حموم بری یخ زدی😐
پشه و مورچه هم به عنوان اشانتیون بهمون دادن
از یخچال و اتو و سشوار هم خبری نیست :|
خواب هم که چشام داره میره ولی خوابم نمیبره
از 7صبح دوشنبه ایران تا الان عین جغد بیدارم فقط هر چند ساعت یک دقیقه چشام میره و چرت میزنم یکی دو دقیقه
خیلی باجالبه آدم هایی رو که از پشت شیشه دوربین و فضای مجازی میبینی رو از نزدیک ببینی
مثلا آقای شمشادی 
  • زهرا غلامی

من یک معلولم با احساسی که معلول نیست!

پنجشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۷، ۰۹:۰۰ ق.ظ

دوست عزیز مطلب طولانیه اگه نمیخواین نخونید حرفهای دلمه واسه اولین و آخرین بار :)

همیشه متنفر بودم از جار زدن مشکلات م تو فضای مجازی

چه برای خودم چه بقیه بشینم ناله و نفرین هاشونو بخونم که چی؟!

یکی دو بار این کار رو کردم ولی بعد گفتم چرا باید به همه بگم زندگیم چطوره و دیگه تکرار نکردم و پست هام رو پاک کردم و در نتیجه شد فعالیت خیلی کمم تو فضای مجازی مخصوصا بیان!

شاید قلب من در حال انفجار باشه اما قرار نیست همه بفهمن چون هیچ کس از باطن زندگی من خبر نداره

هیچکسم جز روانشناس با تجربه نمیتونه کمکم کنه واسه کنترل شرایط چون هم سن و سالهای خودمم باز مثل خودم احساساتی و تو فضان!

نمیدونم با یه معلول (چه معلولیت ضعیف یا شدید یا متوسط)تا حالا زندگی کردید یا نه 

اما من خودم دارم با خودم زندگی میکنم با خانواده ای کاملا سالم جسمی!

اینکه معلولیتم بخاطر کی و چی بود  قبلا مهم بود و شاید هیچ وقت نبخشم مقصرینو و زخم زننده ها رو اما لان دیگه مهم نیست

چون الان من رو تو مسیری گذاشته که مطمئنم فقط لطف خدا بوده که الان اینجام و دارم حاضر میشم برای اعزام پاراسیایی

فقط میدونم من هیچ وقت پیشتیبانی جز خدا و مامان نداشتم 

من فقط زخم خوردم از اطرافیانم از هم خون هام 

همه عصبانی میشن همه دلشون میشکنه منم مثل همه اما میدونم جز مادر کسی رو ندارم فقط اونه که بیشتر از همه نگران بچشه

همیشه ارزوی فرار و دوری داشتم ازشون یه زندگی تنها و مستقل

اما الان اونا هم دیگه مهم نیستن ولی من هنوز آرزومو دارم چون

ما معلولین خیلی کم شانس ازدواج داریم مخصوصا دختری که درسته راه میره تمام کارهاش رو خودش میکنه اما موقع نگرانی-شادی و...اسپاسم های شدید داره و حتی نمیتونه یه بچه بغل کنه و حسرت بغل کردن یه بچه شاید تا عمر داره به دلش بمونه!! شاید حسرت بافتن و با کش بستن موهاش هم همیشه به دلش بمونه!!! :)

من هیچ دوست فوق صمیمی که حرفامو بزنم بهش ندارم چون درکم نمیکنن هیچ کس جای من نیست

من به ازدواج فقط واسه ارامش فکر میکنم نمیخوام نگران خواستگار نداشتم باشم نمیخوام از هول هلیم بیوفتم تو دیگ اب جوش و بعد با سر افتاده برگردم خونه بابام!

چون خود خدا میگه صبر کنید من بهترین چیز رو براتون میخوام 

همین

خیلی حرف زدم برای اولین و اخرین بار سفره دل پهن کردم پیشتون

 برای تیم 210نفره ایران تو بازی های پاراسیایی دعا کنید برای منم دعا کنید

التماس دعا

یا علی :)

  • زهرا غلامی

نگرانی هایی از جنس فسقلی ها

يكشنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۷، ۰۹:۰۰ ب.ظ

+خاله دست زهرا چی شده؟چرا اینجوری شده؟

× مریض شد اینجوری شد! زردی نوزادی میدونی چیه؟

+اره

×خب بعضی از بچه ها به چشمشون میزنه بعضی به  مغزشون و.... یا دست و پاشون مثل زهرا.

+خاله!!

×جانم ؟!

+ حالا که زهرا میره تیراندازی نزنه یک جای دیگه اش رو هم ناکار کنه ؟!؟!

#غش میکنیم از خنده من و مامان و خودش!!  :))) 

فسقلی بچه چقدر دقیق فکر میکنه و نگران میشه 😍

راست میگه خدایی چقدر اسیب دیدگی داره و چقدر زخم و زیلی شد دستام بخاطر سلاح و صندلی تیراندازی و ناخونام شکست بخاطر سلاح :)

ولی به نتیجه اش می ارزه چقدر شیرینه وقتی چند دهم رکوردت بالاتر میره بعد چند ماه و چندبار رکورد گیری

  • زهرا غلامی